
راویان چنین نگاشته اند که از شب بیست و هشتم ملک دلزده از ملعبه پلی استیشن دگر بار امر به حضور دخترک قصه گوی داد. گویا شهرزاد طبق معمول به جرمی در محبس داروغه دربند بودندی پس اهل دربار با گرو نهادن سند کاخ آزادش کرده به قصرش بردند. پس ملک چو اگاه ز این فضاحت گشت به خروش آمده که چه معنی دهد خدم و حشم بارگاه را محبوس کنند! لیک وزیران توجیهش نموده که دستگاه قضایی از قدرت اجرایی جدا بایدی ور نه استقلال قوا بر هم خورند. پس دخترک را به بارگاه آورندی و ملک خروشان بر او بتاخت که ای گیس بریده از چه روی قرص روان گردان در کافی شاپ های بفروشی !! ملک بر عهدشکنی دخترک گلایه ها کرد و بنالید؛ از آن شبی ک...
ادامه مطلب