شیخ و مریدان
این قسمت روز زن
گویند چون موعد یوم نسوان به قرب رسید شیخ با لغد هشدار مریدی کم شعور به خویش آمده به مریدان هشدار وضعیت نارنجی داده پس هر کدام که طوق بندگی بر گردن داشتندی بر سر و سینه زنان به سویی روانه شدند تا چیز دندان گیری ز ملت کنده بر مهر همسران خود فزون بنمودیش ، القصه آفتاب چون ز شرم این اجامر غروب بنمود همچو دسته ای گراز نعره زنان بر شیخ خراب گشته ، بنای عربده کشی به راه انداختند ، پس شیخ چندی به سر سینه بکوفت و به غضب بگفت : هوشه ، آرام بگیرید زبان بسته ها ، پس چون هیجان اولیه مریدان فرو کاست ، هر کدام دسته بیلی بر تخت شیخ کوفته آن که ز عقل اندک بهره ای برده بود بگفت : شیخ شفته سلامت برساند و بگفت همه را با ارز ۴۲۰۰ تومنی وارد بنموده تا قیمتش فزونش نگشته ببرید ،پس شیخ چون اسب شیهه ای کشید و بگفت : ای اجامر این را که همگی خیر سرتان داشتید ، ببرید پس دهید تا همه تان را اماله نکردم ، پس مریدی کز دیگران خوار تر بودی ریش بلند شیخ بگرفت بگفت بوق، بوق بوق ، چون شیخ سخن مگفت مریدان جری تر شده بر محاسن شیخ چنگ انداختی که ناگه شیخ چون اژدها نعره ای بکشید و بگفت : ای تف بر رویتان که با همه چیز آدم بازی می کنید ، بحنبید تا آن شیخک به کانادا نگریخته ،
پس مریدان برفتند و ساعتی چو بگذشت دسته بیل ها و مریدان برگشتند ، شیخ هم ناامید بر سر و سینه بکوفت و ضجه ها زد و بگفت : ای نابکاران همه ی وجوهات بر باد دادید به درک فی الحال با خشم آن خفته غول چه کنم ، پس مریدی که اندک سالم تر بودی ، بگفت : بهتر است فردا را یوم الشک بخوانید ، شیخ نگاهی غضبناک بر مرید کرده بگفت : پاشو گم شو تا تاکسی درمیت نکردم ، پس مریدی دگر بگفت : یا شیخ یک دعوای سوری با اندرونی راه انداخته قهر کنید بروید مدتی گم و گور شوید ، شیخ درمانده نگاهی به مریدان کرده ناگه مریدی کز دیگران خوارتر بودی کلاه ایمنی بر سر شیخ نهاد ریشش را بکشید سپس جری تر شده به روش تشویق سه ضرب ایسلندی بگفت ؛ فیق ، فیق ، فیق ، پس مریدان جمله چون گراز بهم ریخته شیخ را با چند موج مکزیکی جلو انداخته که ناگه خاله غولکی بس خوفناک بر آنها ظاهر گشته بی تعجیل نعلینی بر حلق شیخ بچپاندی و بگفت : ای شیخ اگر بیمه بدنه داری و مایلی چند صباحی آن تن لشت جان بی ارزشت را بکشد بر چرندیات این فرو مایگان گوش دهندی ور نه خلعتی جز به میلم نباشد خاکسترت را ز رود گنگ بر باد دهم
میل اخترالمولک شش سکه طلا بودی و حدود شش ساعت به شیخ فوجه بدادی این بگفت و برفت ، شیخ هم ضجه زنان در میان موجی مکزیکی مریدان راهی بازار شد .
دست آخر چون موعد مقرر برسید مریدان کادوی روز زن بر طبق اختلاس ببخشید اخلاص نهاده به خدمت همسر شیخ آمده با احترام و اکرام روزش را تبریک بگفتندی ، پس اخترالملوک چون سکه ها بدید چندی ز شوق جفتک پرانی ها کرده لیک شبانگاه یادش آمد گویا شیخ بین مریدان نبودیش ، پس نگران به مکتب برفت احوال پرسید و بگفت : شویم را چه کرده اید ای اهل حماقت ! پس مریدی که خوارتر ز بقیه بودی غضبناک گشته ، بگفت : ای بانو ، قدر این زر سیم بدان که در بازار قیمت شویت ز قاطر هم کمتر بودی و بسی رنج بردیم ، تا شیخ را به شش سکه به ابلهی انداختیم .
#کاظم_گلخنی_طنزنویس
ما را در سایت خارخاسک دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 103