ماجراهای شیخ و مریدان
✅این قسمت: شیخ و بوکو حرام
آورده اند که چون شیخ به تشویق مریدان بر شرط بندی آنلاین دیدار استقلال و پیکان یارانه اش را بباخت همه را زیر چک و لغد بگرفت بسی دلگیر گشت بر هوای تنوع این دفعت سر به بیابانی دور تر ، حوالی صحرای گوبی در افریقا بنهاد که ناگه گروهک بوقو حرام وی را به هوای اخاذی ربوده به مقر برده پس شیخ بسی زاری بنمود و بر بزرگ آن ستوران بگفت : ای مرد بزرگوار حقیر نه چون شیوخ خلیج فارس درهمی ز کیسه دارم نه چون دخترکان نیجری تاب و توان ، پس بیا و معرفت در طبق مرحمت بنما از خیر این جلبک بگذر ، گر مرا آزاد کنی، سه پند ارزشمند به تو همی دهم تا به سعادت و خوشبختی برسی.
پس ابوجهل فرمانده بوقو حرام قبول بکرد. شیخ هم چون قلاغ بر درختی رفت و بگفت :
پند اول اینکه: سخن محال ز کسی باور مکن.
پس
شیخ چون ز آزادی خویش بسی شادمان گشته بود قرصی مشکوک بالا انداخته بر فراز نخل بگفت : پند دوم اینکه هرگز غم گذشته را مخور و برچیزی که از دست دادی حسرت مخور.
پس
شیخ شنگول وار بگفت : بدبختا زیر دستارم یک مروارید گرانبها به وزن یازده کیلو جا ساز کرده ام . ولی متاسفانه روزی شما شیاطین ارهابی نبود. ور نه با آن ثروت بتوانستی ز برادر پوتین صد قبضه کلاشینکوف خریداری بنمودی
ابوجهل ز شنیدن این سخن بسی ناراحت شد پس به زور بازو دشادشه همه افرادش دریده همی بر سر و سینه کوبید کلی هم فحش بارشان کرد
پس شیخ سیگاری گیراند شادمان بگفت : ای ابله مگر تو را نصیحت نکردم که بر گذشته افسوس مخور یا پند مرا نفهمیدی یا علفخواری بس عظیم هستی!
شیخ بگفت :
پند دوم آن بود که سخن ناممکن را باور نکنی. آخر الاغ مراورید یازده کیلویی کجای دنیای بودندی ! اصلا کجای دستارم جای نهم ؟
پس فرمانده بقو حرام بگفت ای شیخ دانا از شما هر کار بر آید فی الحال پند سوم هم بگو.
شیخ گفت : آیا به آن دو پند عمل بنمودی که پند سوم هم بگویم.
شیخ سپس دست به زیر عبای خویش برده یک نارنجک چهل تیکه آمریکایی برون کشید به میانه ارهابیون افکند و بگفت :
پند دادن به ابلهانی چون شما مانند خریدن کود انسانی ز کشور دوست و برادر ترکیه بس بیهوده باشد
پس شیخ شادمان سوار بر پارگلایدرش بشد و به سوی مریدانش رجعت بنمود.
#کاظم_گلخنی_طنزنویس_جنوب
خارخاسک ...ما را در سایت خارخاسک دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 196